کار سختی است به درستی انتخاب بین نوشتن یادداشتی بر یک کتاب یا یادداشتی بر یک فیلم .به خصوص که هر دو مقوله را هم دوست داشته باشی هم کتاب و هم سینما را.انتخابم را سرعت انجام دادم و آخر سر هم باز به این نتیجه رسیدم که کاش مستندی ساخته شده بوداز شهر آشتیان
بر اساس کتاب آشتیان به روایت تصویر وسند نوشته شده
توسط اسدالله عبدلی آشتیانی ومحمد علی نورایی
آشتیانی .
بدون اینکه شمارشی بکنم تنها محض یادآوری عرض می کنم که دردل وجان هر کسی حسی مهر آمیز نسبت به زاد گاه خو ددارد که گاه بسیار زیاد است تا آنجا که آدم را وا می دارد خاک خود را برتر از دیگر خاک ها ببیند.نقش روایتگری قصه ها و افسانه ها بر دوش ظریف مادران است ولی من به یاد دارم که از پدر هم قصه زیاد شنیده ام وقتی به پرو و پایش می پیچیدم با لحن گله آمیز رضایت مندانه می گفت: الله اکبر آخر قصه از کجا بیاورم....
پدرم همین طور معلم نا خواسته طبیعت شناسی من بود.سال 1324 یعنی بیش از60 سال پیش.دو درشکه کرایه کرده واز اراک به سمت ولایتمان
(آشتیان و فراهان)راه افتادیم.البته آشتیان از دور باز با آشتیان آز نزدیک تفاوت داشت .ولی من چند سال پیش که بعد از 55 سال دوباره به آشتیان رفتم قسم خوردم که خیلی از منظره های ثابت راه را تشخیص دادم (شاید اشتباه می کردم)ولی خوب...تیر های چوبی تلگراف دیگر نبود آهویی هم نبود.حالا جای آن آشتیان را در کتاب تالیف عبدلی آشتیانی ونورایی آشتیانی پیدا می کنم .کتابی که متن ندارد فقط تصویر است تصویر هایی فراوان با آرایشی منظم وبسیار چشمگیر.
آشتیان زنده به مردانش ومردانش هم زنده به نام آشتیان
صبح زود بود. توریست آمریکایی به ماهیگیر نگاه می کرد که تازه از
صید برگشته بود. یک ماهی بزرگ در قایقش بود. به او گفت: با این
سرعتی که داری چرا ماهی های بیشتری نمی گیری؟؟؟
ماهیگیر گفت: همین هم خرج زن و بچه هایم را در می آورد...
توریست گفت: بقیه ی روز را چه کار می کنی؟؟؟
گفت: با بچه هایم بازی می کنم، کتاب می خوانم، از مناظر اینجا لذت
می برم، گیتار می زنم و با دوست هایم در دهکده نوشیدنی می نوشم...
توریست گفت: اگر بیشتر ماهی بگیری، با پول اضافه اش می توانی
چند قایق دیگر بخری. بعد از آن می توان بدون واسطه جنس هایت را
بفروشی. بعد می توانی با پول اضافه ات یک کارخانه ی کنسرو سازی
همین اطراف بزنی...
ماهیگیر گفت: بعد چی؟؟؟
* بعد می توانی به نیویورک بروی در بورس سرمایه گذاری کنی.
ماهیگیر گفت: بعد چی؟
* بعد دیگر وقت خوشگذرانی است، سهام ات را در موقع مناسب
می فروشی.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*بعد با میلیون ها دلار پول ات می توانی یک کلبه همین اطراف بخری.
ماهیگیر پرسید: بعد چی؟
*** بعد می توانی با بچه هایت بازی کنی، کتاب بخوانی، از مناظر
اینجا لذت ببری، گیتار بزنی و با دوست هایت در دهکده نوشیدنی
بنوشی
در یک نظر سنجی از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از
این قرار سوال : نظر خودتون رو راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها
صادقانه بیان کنید؟ و کسی جوابی نداد چون در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟ در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه
یعنی چه؟ در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟ در آمریکا کسی
نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟
تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی
تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی
تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی
حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی
« دوستت دارم » ؟!!
واقعا دوراهی یعنی چی؟
چرا گاهی وقتا تصمیم گیری انقدر میتونه سخت باشه ؟
وقتی آدم گیر میکنه باید چیکار کنه؟
چشمش رو ببنده و یه تصمیمه احمقانه بگیره ، تا شاید از دوراهی بپره؟
راهه حلش چی میتونه باشه؟
میشه انتخاب نکرد؟
کی گفته تصمیم گیری به آسونیه انتخاب یه لباس از تو وترینه؟
من موافق نیستم، اینطور نیست واقعا
......!
نمیدونم از چی بنویسم که به واقعیت شبیه باشه..!
واقعا از هر چی میخای بنویسی که راست باشه،میبینی تهش دروغه...
اگه میگی نه پس ثابت کن..
من که میگم ادم فقط خودش میتونه خودشو پیش ببره و بس..!
بقیه همه سمبل انگیزه اند که کمی میتونن موثر باشن.
خوب .؟ نتیجش؟
ستاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند. نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتن !
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نظرات ()